ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره

ایلیا

گل پسر

مامانی پای کامپیوتر بود و ایلیا و خاله نیکا هم داشتند پاپ کورن می خوردن.مامانی یه لحظه متوجه شد که ایلیا داره اونو صدا می زنه آخه  مثل همیشه واضح نمی گفت مامانی.مامان رفت سراغ ایلیا دید ایلیا یه دونه پاپ کورن تودستشه  و می خواد بده به مامانی.مامانی داشت دلش غش می رفت وای یعنی واقعا ایلیا می خواست اینو  بده به من؟ مامانی پاپ کورن رو تو دهن گذاشت دید خیسه.اومد پاپ کورن رو بخوره دید سفته نگو که یه نفر قبلا اونو خورده بوده و چون سفت بود هیچ کس رو بهتر از مامانی پیدا نکرده بود. ...
9 خرداد 1391

مامانی متحول میشود

الان ساعت یازده شبه همه خوابیدند.بابایی _ایلیاو خاله نیکا.امروز روز خیلی خوبی بود با دوست بابایی که وکیله و خانومش هم که یه نی نی تو شکمشه رفتیم بیرون.یه جایی نزدیک سپیدان.یه باغ خصوصی بود که ورودی اون ده هزار تومن بود اما عالی بود.ایلیا جون که همه اش توی آب بود و حسابی کیف کرده بود .من هم طی صحبت هایی که با دوست بابایی کردم تصمیم گرفتم امسال واسه آزمون وکالت ثبت نام کنم.فقط از این می ترسم که به همه بگم آخرم نتونم بخونم .نمی دونم با این نی نی کوچولو می تونم درس بخونم یانه؟اما خیلی دلم واسه رشته ام و مباحث حقوقی تنگ شده. بعضی وقتا خیلی دلم می گیره آخه بعد از زایمان دیگه نتونستم برم سرکاریعنی خودم نخواستم.حالا هم که توی خونه هستم احساس می کن...
7 خرداد 1391

تفریح

چهارشنبه این هفته بالاخره خال روی دستم رو برداشتم.توی مطب که نیم ساعت معطل شدیم تا بابایی اومد و دکتر هم که خیلی صبر کرده بود بی حسی رو بهم زد و هنوز بابایی نیومده بود که جراحی رو شروع کرد.                                                                             &n...
31 ارديبهشت 1391

24 ordibehesht

تقریبا 2 هفته میشه که قطره ی آهن رو به مورچه کوچولو ندادم.آخه مریض بود و دوست نداشتم بیشتر از این اذیت بشه.امروز تا قطره رو دست من دید فرار کرد منم دلم می سوخت چون می دونستم هر قدر هم فرار کنه بالاخره اونو می گیرم .دستاش رو محکم گرفتم و قطره رو چکوندم تو دهنش. وای چه قدر بد مزه هست .حتی بوی اون حالمو بد می کنه.بعد هم یه پرتقال آوردم که بخوره اما هر کاری می کردم همین جور گریه می کرد .بهش بر خورده بود جیگر مامان .پرتقاله رو تو دستم گرفته بودم و بهش می گفتم بهت نمیدم .یه کوچولو تحریک شد و یه کم خورد.یه کم از پرتقال رو هم به من داد که مزه ی آهن گرفته بود حالم به هم خورد.بیچاره ایلیا.شاید دیگه بهش ندم. ...
26 ارديبهشت 1391

اولین آرایشگاه ایلیا

امروز روز مادر بود.من و ایلیا ظهر قبل از اومدن بابا یه کوچولو رقصیدیم و ایلیا کیف کرده بود .بعد هم بابایی که اومد استراحت کرد و قرار شد  ایلیا رو ببریم آرایشگاه.دوست داشتم بذارم موهاش بلند بشه ولی ایلیا خیلی گرمایی هست و داشت اذیت می شد. توی آرایشگاه چون محیطش شاد بود ایلیا گریه نکرد مخصوصا اینکه توی ماشین نشسته بود اما به محض اینکه آرایشگر خواست با ماشین موهاشو کوتاه کنه خیلی گریه کرد و حسابی ترسیده بود.                                       &...
23 ارديبهشت 1391

مقایسه

                                                                                                            ...
23 ارديبهشت 1391

روز مادر

                                                                                                            ...
23 ارديبهشت 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ایلیا می باشد